substantiv, intetkøn
Bøjning: -et, -e, -ene
fyrtårn 
| معنی: |
| برج نور، فانوس دریایی |
substantiv, intetkøn
Bøjning: -et, -e, -ene
fyrtårn 
| معنی: |
| برج نور، فانوس دریایی |

| معنی: |
| ● فیزیک ● جسم ● بدن |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): اسم (دارای جنسیت = fælleskøn) |
| صرفها: ● مفرد نامشخص: fysik ● مفرد مشخص: fysikken |
| توضیحات: |
| fysik بهعنوان یک علم طبیعی، به مطالعه ماده، انرژی و تعاملات آنها میپردازد. این رشته شامل مکانیک، الکترومغناطیس، ترمودینامیک، اپتیک و مکانیک کوانتومی است و قوانین حاکم بر جهان را بررسی میکند. در برخی متون، این واژه به معنای ساختار بدنی و فیزیکی انسان نیز به کار میرود. |
| مترادفها: |
| ● naturvidenskab (علوم طبیعی) ● krop (بدن) |
| مثال: |
| Fysik er en grundlæggende videnskab, der forklarer universets love. |
| فیزیک یک علم بنیادی است که قوانین جهان را توضیح میدهد. |
| ریشهشناسی: |
| کلمه fysik از واژه یونانی "physikē" به معنای "دانش طبیعت" گرفته شده است. |
| معادل انگلیسی: |
| ● physics – (فیزیک) ● physique – (جسم یا بدن) |

| معنی: |
| ● فیزیولوژی ● علم عملکرد بدن |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): اسم (دارای جنسیت = fælleskøn) |
| صرفها: ● مفرد نامشخص: fysiologi |
| توضیحات: |
| fysiologi شاخهای از علوم زیستی است که به مطالعه عملکردهای فیزیکی و شیمیایی موجودات زنده میپردازد. این علم به درک چگونگی کارکرد اندامها، بافتها و سلولها در شرایط نرمال و در پاسخ به تغییرات محیطی کمک میکند. |
| مترادفها: |
| ● læren om livsfunktioner (علم عملکردهای حیاتی) ● kropsfunktioners videnskab (علم عملکردهای بدنی) |
| مثال: |
| Studiet af fysiologi er essentielt for at forstå menneskekroppens funktioner. |
| مطالعه فیزیولوژی برای درک عملکردهای بدن انسان ضروری است. |
| ریشهشناسی: |
|
کلمه fysiologi از واژه یونانی physiología به معنای "مطالعه طبیعت" گرفته شده است. |
| معادل انگلیسی: |
| physiology – (فیزیولوژی) |

| معنی: |
| ● فیزیولوژیکی ● مربوط به فیزیولوژی |
| اطلاعات کلمه: |
| نوع کلمه (گرامری): صفت |
| صرفها: ● برای اسامی با جنسیت (fælleskøn): fysiologisk |
| توضیحات: |
| fysiologisk صفتی است که به هر چیزی مرتبط با فیزیولوژی اشاره دارد. این واژه در زمینههای مرتبط با عملکردهای بدن و فرآیندهای زیستی به کار میرود. |
| مترادفها: |
| ● kropslig (بدنی) ● organisk (ارگانیک) |
| مثال: |
| Studiet af fysiologiske processer er essentielt for at forstå menneskekroppens funktioner. |
| مطالعه فرآیندهای فیزیولوژیکی برای درک عملکردهای بدن انسان ضروری است. |
| ریشهشناسی: |
| کلمه fysiologisk از واژه یونانی physiologia به معنای "مطالعه طبیعت" گرفته شده است. |
| معادل انگلیسی: |
| physiological – (فیزیولوژیکی) |
